تبليغاتX
هیچکس

هیچکس

ز تمام بودنی ها,تو یکی از آن من باش-که به غیر با تو بودن,دلم آرزو ندارد

زندگینامه:تاریخ فلسفه در جهان اسلام.ص 374-382-حنا فاخوری

سیر فلسفه در جهان اسلام ص 83-100-ماجد فخری

خدمات متقابل اسلام و ایران.جلد2

تاریخ الفلسفه فی اسلام-ص166

ریاضیات:ریاضیدانان مسلمان و سیر علوم ریاضی در شرق اسلامی-غلامرضا تاتاری-صفحه 126-130

تالیفات:رسائل کندی(هر صفحه ای حال کردی)

عرب ها فیلسوفی ندارند/اخبار الحکما ص 241

تاریخ الفلسفه ص 177

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 19:59 توسط آقامقداد| |

دفتري بود كه گاهي من و تو مي نوشتيم در آن از غم و شادي و رويا … ز گلايه هايي كه ز دنيا داشتيم من نوشتم از تو : كه اگر با تو قرارم باشد تا ابد خواب به چشم من بي خواب نخواهد آمد كه اگر دل به دلم بسپاري و اگر همسفر من گردي من تو را خواهم برد تا فراسوي خيال تا بدانجا كه تو باشي و من و عشق و خدا !!! تو نوشتي از من : من كه تنها بودم با تو شاعر گشتم با تو گريه كردم با تو خنديدم و رفتم تا عشق نازنيم اي يار من نوشتم هر بار با تو خوشبخترين انسانم … ولي افسوس مدتي هست كه ديگر نه قلم دست تو مانده است و نه من

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 9:59 توسط آقامقداد| |

آب را گل کردند

چشم ها را بستند و چه با دل کردند....

وای سهراب کجایی آخر؟؟

زخم ها بر دل عاشق کردند

خون به چشم شقایق کردند....

تو کجایی سهراب؟

که همین نزدیکی عشق را دار زدند.

همه جا جار زدند

همه جا سایه به دیوار زدند.....

ای سهراب کجایی که ببینی حالا دل خوش مثقالی ست...

دل خوش سیری چند؟؟؟

صبر کن سهراب....!

قایقت جا دارد؟!!!!!!

من از این همهمه ی داغ زمین بیزارم...........؟؟؟!!!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 8:22 توسط آقامقداد| |

در یکی از روستاهای ایتالیا پسر بچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش خیلی ناراحت می کرد.

روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت :هر بار که کسی را با حرف هایت ناراحت کردی یکی از این میخ ها را به دیوار طویله بکوب.

روز اول پسرک بیست میخ به دیوار کوبید.پدر از او خواست تا سعی کند تعداد دفعاتی که دیگران را می ازارد کم کند . پسرک تلاش کرد و تعداد میخ های کوبیده شده به دیوار کمترو کم تر شد.

یک روز پدرش به او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرف هایش معذرت خواهی کند یکی از میخ ها را از دیوار بیرون بیاورد.

روز ها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش امد و با شادی گفت بابا امروز تمام میخ ها را از دیوار بیرون اوردم!

پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله رفتندپدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت:افرین پسرم!کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخ های دیوار نگاه کن . دیوار مثل گذشته صاف نیس و تمیز نیست. وقتی تو عصبانی می شوی و با حرف هایت دیگران را می رنجانی ان حرف ها هم چنین اثاری بر انسان ها میگذارد. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و ان را بیرون بیاوری. اما هزارن بار عذر خواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.

نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 11:5 توسط آقامقداد| |


خدا به گنجشك گفت: "با من بگو از آن چه سنگينيِ سينه‏ي توست". گنجشك گفت: "لانه‏ ي كوچكي داشتم، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام، تو همان را هم از من گرفتي. اين توفان بي موقع چه بود؟ چه مي خواستي از لانۀ محقرم؟ كجاي دنيا را گرفته بود؟ و سنگيني بغضي، راه بر كلامش بست. خدا گفت: "ماري در راه لانه ات بود. خواب بودي. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آن گاه تو از كمينِ آن مار، پر گشودي". خدا گفت: "و چه بسيار بلاها كه به واسطه ‏ي محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته، به دشمني ام برخواستي." اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود. هاي هايِ گريه هايش، ملكوت خدا را پر كرد....» كمتر از گنجشك كه نيستيم؛ هان؟ (يعني اميدواريم كه كمتر نباشيم....)

نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:12 توسط آقامقداد| |



نوشته شده در چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت 12:10 توسط آقامقداد| |

جز من اگرت عاشق و شیداست ، بگو

ور میل دلت به جانب ماست ، بگو



ور هیچ مرا در دل تو جاست ، بگو

گر هست بگو ، نیست بگو ، راست بگو !
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 16:42 توسط آقامقداد| |

آشنای دیروز ، غریبه امروز ، همیشگی ترین فردا

 

دلم تنگ تر از شکاف سوزن است

 

برای دیدنت ، شنیدنت و حتی خنده هایت

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 19:26 توسط آقامقداد| |

مطمئن باش که مهرت نرود از دل من

مگر ان روز که در خاک شود پیکر من

اتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

چون که گورم بشکافند ز عین می بینند

ز خاکستر عشقم باقیست اتشی سرکش و سوزنده هنوز

یادگاری ز عشقی سوزان که هست گرم و فروزنده هنوز

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم تیر 1390ساعت 18:25 توسط آقامقداد| |

روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......

تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست

تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام

 تنهائي رادوست دارم چون عشق دروغين درآن نيست

 تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست

 تنهائي را دوست دارم چون در خلوت وتنهائيم در انتظار خواهم گريست

وهيچ کس اشکهايم را نميبيند

اما ..............

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 19:52 توسط آقامقداد| |

با سلام خدمت ذوست عزیزی که با اسم آشنا به من پیام می ذه.

اول می خواستم بگم منظور من از عبرت گرفتن واسه ریحانه بود.

بعدم اگه یادت باشه اون بازی رو خودت شروع کردی وگرنه وقتی شما رفتین سره زندگی

خودتون که من دیگه کاملا ارتباطمو با شما قطع کردم.اما شما بودین که ...

به هر حال من بازم میام به این وبلاگ که خاطراتم همیشه زنده باشه.حالا اگه تو ذوست داشته باشی بازم می تونی بهم سر بزنی

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 10:23 توسط آقامقداد| |

گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

تنهاییم آنقدر تنها

               که شاید بعد از مرگم

                              کلاغ هم سیاه نپوشد

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 19:7 توسط آقامقداد| |

جالبه..تو می دونی همه دورنگن اما بازم عبرت نمی گیری.

و جالبتر اون که تو  این همه مطالب خوب و قشنگ رو می خونی وبلدی اما ....

راستی سلام منو به دوست قشنگت برسون.

(دلم خیلی برات تنگ شده)(کاشکی میفهمیدی)

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 19:48 توسط آقامقداد| |

یه دوست قدیمی که من خیلی دلم براش تنگ شده بود یه نظر خصوصی برام گذاشته که مضمونش اینه

:که من از گناه یکی دیگه بگذرم شاید توبه کرده باشه.

عزیز من . حرف امام علی(ع) درست اما نشنیدی که می گن توبه گرگ مرگه یا ترحم بر پلنگ تیز دندان

ستم کاری بود بر گوسفندان.

اونم یه گرگه تو لباس میش.

نوشته شده در یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 10:48 توسط آقامقداد| |

چنین با مهربانی خواندنت چیست ؟


بدین نامهربانی راندنت چیست ؟


بپرس از این دل دیوانه من


که ای بیچاره ماندنت چیست ؟

نوشته شده در یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 18:51 توسط آقامقداد| |

ممنون که دوباره لطف کردی وآمدی.

از بابت عکس شرمنده.نه می خوام ونه می تونم عوضش کنم.چون هر وقت دلم واسه اون خنده های شیرین واون نگاه فرشته وار تو تنگ میشه میام و نگاهش می کنم.(امیدوارم جنبه داشته باشی و بازم بهم سر بزنی آخه فکر نکنم کسی اینطوری بهت نه گفته باشه)

تو شاید هیچ وقت دلت برای من تنگ نشه اما خودت خوب می دونی که من همیشه دلم برای تو تنگه.

راستی خاله ات واست شوهری .دوست پسری چیزی جور نکرده؟آخه اون تو این کارای خیر واسه تو دست با سابقه ای داره وفکر کنم فقط من بودم که خودم آمدم که البته منم اون کله پا کرد.

راستی می بینم که منو ارشاد فرمودین.ممنون.استفاده کردم.آخه بالاخره ما روانشناسارو هم یکی باید ارشاد کنه وکی بهتر از یک دختر فهمیده مثل شما.

 

نوشته شده در جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 10:6 توسط آقامقداد| |

سلام

برات جالب بود که من هنوز تو این وبلاگ واست می نویسم اما مطمئنم که خودتم می دونی که هنوزم

خیلی زیاد دوستت دارم الانم اگر کم می نویسم واسه اینه که فعلا اینترنت دم دستم نیست.

ممنون که واسم دعا کردی اما اگر کسی شیشه عمر خودتو بشکنه چه آرزویی واسش می کنی؟آرزو نمی کنی که همیشه خاکستر نشین بشه؟

بهتر دعا کنی که خدا دعاهای منو واسش نادیده بگیره وگرنه .....

چرا؟چون نامردی کرد.از پشت خنجرشو زد وایشالا از همون پشتم می خوره.

بازم ممنون که بهم سری زدی(البته صاحب این کلبه محقر خود شمایی) وممنون که لطف کردی وبا اسم قشنگ خودت واسم  نظر دادی.چیزی که بارها وبارها فقط به خاطره همون به این وبلاگ سر زدم.

منم امیدوارم خوشبخت بشی ومی دونی که من همیشه خوشحالی وخوشبختی تورو  خواستم و می خوام وخواهم خواست.

بارها شده خواستم بهت زنگ بزنم اما .....

بازم بهم سر بزن.

راستی درساتو که می خونی؟منم فقط ۵ واحد دیگه دارم وپایان نامه.امسالم دکترا شرکت کردم.

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 20:25 توسط آقامقداد| |

 بی تو روزی در  این فاصله ها خواهم مرد

تو

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 10:33 توسط آقامقداد| |

تا تو رفتی همه گفتند

از دل برود هر آنکه از دیده برفت

وبه ناباوری و غصه من خندیدن

آه ای رفته سفر که دگر باز نخواهی برگشت

کاش می آمدی و می دیدی

که در این عرصه دنیای بزرگ

چه غم آلوده جدایی هایی ست

و بدانی که....

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389ساعت 12:46 توسط آقامقداد| |

برای شکستن من یه اخم کافیه ... نیازی به فریادت نیست

واسه اشک ریختنم سکوت تو کافیه ... نیازی به قهر نیست

 برای مردنم حرف رفتنت کافیه ... نیازی به انجامش نیست

                                               ****                                                 

 نمی خوام بین منو بین دلش جنگ بشه

                                    نمی خوام عشقی که اون نداره کم رنگ بشه

 من فقط یه چیزی از خدا می خوام

                                         واسه یک بارم شده دلش برام تنگ بشه

دعا

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 15:24 توسط آقامقداد| |

امشب در آخرین لحظات عزاداری شب بیست وسوم ٬ هنوز چشمام پر اشک بود٬از خدا خواستم یک کوچولو٬فقط برای یه لحظه هم که شده ٬بتونم ریحانه رو ببینم.آخه خیلی دلم براش تنگ شده٬آخرین باری که خودشو دیدم٬دیگه از یادم رفته.تو این مدت فقط با عکسهاش سر کردم٬با عکس هاش حرف زدم٬با عکس هاش خندیدم وگریه کردم.

این دعا تو دلم بود که یهو دیدمش٬باورم نمی شد تو اون شلوغی٬دیدمش.فقط واسه یه لحظه وخیلی گذرا٬اما دیدمش.خیلی خوشگل تر وخانم تر شده.لبخند روی لبش بود اما چشمای درشت و خوشگلش٬از گریه قرمز شده بود. اون منو ندید ومنم دیگه نخواستم برگردم که ببینمش٬چون کسایی باهاش بودن که من توی همین شبهای قدر(امسال و سالهای گذشته) نفرینشون کردم وبه خود خدا سپردمشون.

الان که این مطالبو می نویسم٬نمی دونین چقدر خوشحالم.

خداجون ممنونتم.

نوشته شده در جمعه دوازدهم شهریور 1389ساعت 2:26 توسط آقامقداد| |

سلام

خدمت تمام دوستان عزیزم

من به لطف خدا و دعای شما دوستای عزیزو مهربون توی آزمون استخدامی

 آموزش وپرورش قبول شدم و به دلیل برگزاری کلاسهای آموزش قبل خدمت

شاید دیگه کمتر بتونم آپ کنم.اما خواهشا فراموشم نکنین.تا بعد 

 

نوشته شده در چهارشنبه دهم شهریور 1389ساعت 12:41 توسط آقامقداد| |

به خاطر تو من همیشه با همه غریبه ام

 

نمی دونم چرا یهو دلم میگیره ...سرم رو میزارم رو زانوم ...نفسم رو از ته دل میفرستم

 

بیرون میگم امروزم گذشت...نمی دونم ...برای اینکه همه رو گول بزنم میگم دلم اندازه

 

 دنیاست...شاید امروز که این درد نامه رو پیش خدا رسوا میکنم خودم هم نمی دونم چه

 

دردی دارم....چرا برای پرواز باید پری از قو باشه ؟ مگه نمی گن قوی سفید همیشه تنها

 

میمیره؟ همش میگفتی ...کاش یه چند روزی نبینمت ببینم دلم برات تنگ میشه یا

 

نه....میگفتی تا آخر دنیا باهات میمونم ...بی دلیل نبوده که همش میگفتی

 

دنیا ۲روزه....حالا چی؟...تو رفتی ...اومدنت هم دیر شد...منم دیگه زمین گیر رفتن

 

شدم....حرفی...هیچی نگو...فقط بزار گریه کنم...میخوام با بارون چشام فاصله ها

 

رو پر کنم.

 

نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 11:42 توسط آقامقداد| |

امشب باز امده ام تا بار دیگر برای خودم بنویسم


و اما اینبار نه برای انکه دلم ارام شود


و نه برای حقانیت حرفهای فبلی ام ...


می دانم که دیگر این حرفها حتی نوش داروی بعد از مرگ سهراب هم نیست


حرفهایی که شاید انهایی که می خوانند

 
با خود نجوا کنند که دیوانه ای می نویسد


و تو نیز شاید هیچگاه نیایی که بخوانی ..

اما خواستم اخرین حرفهایم را در این کلبه فقیرانه ام به یاد بود تاریخی بگذارم!


کلبه ای که امدن و ماندنم و رفتنم را می داند


اری ای همیشه زیبا صحبت از عشق زمینی ها نبود !


و تو انقدر حریم نگاهت رویایی بود که برای من در نهایت بزرگی ها بودی


بدان که اشیان تنهایی که در ان پا گذاشتی در لابه لای گرد خاک این دنیا


حریمی بود که با تمام وجودم دوستش داشتم

 
و تو همیشه در اسمان رویاهایت منتظر شقایقی بودی که قرار بود روزی بیاید


و امروز می خواهم اعترافی برایت بکنم


  !!که من شکست خورده این میدان هستم و خواهم بود 


چراکه هیچوقت چگونه حرف زدن با شما ر ا نفهمید م


و اگر رفتم ..دلیل دوست نداشتنم نبود


بلکه نمی خواستم که اگر روزی رفتم .....یادگاری که از من باقی می ماند


اینگونه تلخ و. ...سیاه نقاشی شود


صحبت از گلایه ها نمی کنم


و تو نیز اگر گلایه ای داشتی فراموش کن


همانگونه که همه خاطراتی که داشتی به دست باد سپردی


تا نماند


این حرف اخر م را هم بگذار بگویم

 


حتی اگر بگوییی صد ها بار شنیده ام  


خودم را همیشه مدیون مهربانیت می دانم


و هیچگاه دلم نمی خواست سهم من از تو خشم روز اخرین باشد


اما دیگر چه می شود کرد !؟


هر کسی تقدیر و عاقبتی دارد


و سهم من ا ز دنیای تو همین بوده است

 

!و بس


اگر روزی....روزگاری دلت گرفت

 


اگرکه هیچگاه مرا نمی یابی


اما
مرا ببخش
که بخشیدن از بزرگان است

 

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 13:59 توسط آقامقداد| |

 
 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

برايت از دلتگي هايم مي نويسم از آن لحظه كه آهنگ رفتن زدي

از همان لحظه اي كه ساعت روي ديوار ناباورانه از حركت ايستاد

انگار همه گل هاي باغچه پژمرده شده اند مريم ها،محبوبه شب و

حتي شمعداني ها . مي خواهم لحظه ي تلخي را به تصوير بكشم كه

ديگر در آن ماهي هاي قرمز حوض خانه شادمانه نمي رقصند.

نميدانم چرا ؟؟ اما انگار نگاه منتظرم ديگر به پيچ كوچه نيست.

آنچنان دردي به قلبم چنگ مي زند كه گاهي فكر مي كنم از تپيدن

خواهد ايستاد و با اينكه ميدانم تو هرگز بر نخواهي گشت اما

باز هم برايت از دلتنگي هايم مي نويسم.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 14:22 توسط آقامقداد| |

 با سلام مجدد بعععععععععععععععععععععععععددد ااااااااااااااااااااااااااااااااز يه عالمه وقت

اين همه مدت يييييييييييييييييييييييييييييييه عالمه اتفاق افتاده كه از همه مهمترش اينه كه من تو رشته كارشناسي ارشد روانشناسي قبول شدم.واسه همينم نتونستم به وب سر بزنم.الانم اين پستو دادم كه وبم بسته نشه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم تیر 1389ساعت 13:0 توسط آقامقداد| |

راستی قبولیتم تبریک میگم.انشاالله

همیشه موفق باشی

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:54 توسط آقامقداد| |

اینطور که تو نوشتی من هیچ جایی تو زندگی ورویاهات ندارم وتو هر وقت کسی رو

مناسب دیدی ازدواج می کنی.پس من یا مناسب نیستم یا شاید اصلا دیده نمی شم.

 تو می دونی که من چقدر دوستت دارم وحاضرم هر کاری واسه خوشبخت شدنه تو

بکنم اما نمی دونم چرا اینقدر از من بدت می یاد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدای منم بزرگه ومن  شب قدر تو واون کسایی که باعث جدایی ما شدن و

سپردم به اون.خودش می دونه ودل شکسته من و اون بی معرفتا/

امیدوارم یک کم تو فکرات منم رنگی داشته باشم البته بجز رنگ سیاه.

فعلا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 17:45 توسط آقامقداد| |

چه بسازی چه نسازی

                                                                 دله من کوکه با سازت

همه اوج غرورم سهم قلبه بی نیازت

                                                               حاله من خوبه  با عشقت گرچه دورم از وصالت

                          واسه من کافیه رویات,واسه من بسه خیالت

 

آرزوم بودن کنارت حتی یه لحظه تو خوابه

                                                                جه بپرسی چه نپرسی چشم من پر از جوابه

جا تو هیچکس نمی گیره توی این قلب حقیرم

                                                                 اگه باشم توی قلبت بدون از خوشی میمیرم

 چه بری تنهام بزاری چه بمونی تو کنارم

                                                                  عاشقانه ات باهامن ، من به قصه هات دچارم

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 20:15 توسط آقامقداد| |

خوبه.واسه خودت بریدی ودوختی.

حداقل وقتی فهمیدی اشتباه کردی بد نبود یه عذر خواهی می کردی.درسته مغروری اما خدایش

 هیچ وقت از عذر خواهی کردن نترسیدی.اینو واقعا قبول دارم.

 

 

 

۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷

 

 

۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.۷۷۷.

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 11:0 توسط آقامقداد| |

قالب وبلاگ : قالب وبلاگ
 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ